گنجشک
خدایا شکرت...
شکر که امروز هموطنهام خوشحال بودن هرچند شاید غیر عادی و برای بعضی ها آزاردهنده.هرچند که سن بالاترها همش داشتند زیر لب غر میزدند که این جوونا دیوانه شدن.هرچند گوش آدم گاهی اوقات واقعا کم میاورد.
امروز جمع کثیری از مردم شادیشون رو ابراز کردن هرچند غیرمعقول اما چه اشکالی داره مگه همه کارهای آدم باید معقول باشه؟اینم برای خودش کلی جالب و هیجان انگیزه که همه ی مردم با هم یه کار عجیب و غریب انجام بدن.
همیشه دلم میخواسته چهارشنبه سوری یه جور دیگه برگزار بشه مثلا به جای صدای نارنجک شهر پر از صدای موسیقی و ساز و آواز بشه و عزیزانی که اندک استعدادی داشتن یه قری به کمر میدادن و همچی یه نموره میچرخوندن شافنرو ما هم که تو رودربایستی خداییم و اسلام دست و پامونو بسته علی الحساب لذت سمعی بصریش رو میبردیم تا اون دنیا که با همراهی ملائکة الله جبران زحمات دوستان رو میکردیم.(میگن اونجا همه چی آزاده دیگه منجمله حرکات موزون)
حالا من نمیدونما اما با شناختی که از خدا دارم فکر نمیکنم ازین موضوع ناراحت بشه.راستشو بخواین به نظر من خوشحالم میشه هم میزان شادیش بیشترِ هم بیخطرترِ و هم اینکه آزار و اذیتی برای دیگران نداره.
فعلا که مسئولین گرامی ترجیح میدن نارنجک دست مردم باشه اما خدای نکرده لرزشی به بدنشون ندن که عذاب اخروی رو به ارمغان میاره.
امروز خیلیا کارشون بیشتر شد مثل داداشم که تا الان سر کارشه که نکنه اتفاقی بیفته که اگه افتاد مدیریت بحرانش کنند!اما خدایی غر نزنید دلتون خوش باشه به خوشی بقیه.
من اشکم برای سرازیر شدن به یه بشکن بنده در کل و یه عادتی که دارم و خودمم هنوز سر درنیاوردم ازش اینه که با دیدن خوشحالی خلق الله گریه ام میگیره!فکر کن مثلا یه جوونکی داره رد میشه یه چیزی از جیبش درمیاره میکوبه وسط خیابون که تا دقایقی نه چیزی رو میبینی و نه میشنوی اونوقت من بغض میکنم که آخی چقدر خوبه که خوشحاله خدایا شکرت!!!کلن انسانها 3دسته اند دیگه من جزء دسته اولم که بیمار محسوب میشن.دیدن خرید شب عید دیگران ،لحظه سال تحویل و حتی حماسه سازی! ملت تو راهپیماییها هرچند که باهاشون موافق نباشم از جمله مواردیه که بیماریم رو تشدید میکنه همین که دارن یه کاری میکنن که دسته جمعی و دور هم شادن خیلی خوبه دیگه!سخت نگیرید مهم همین دور هم بودنه سیاسیش نکنید حالا شما!
جا داره از زحمات صنف دزدگیرای ماشین تقدیر ویژه بشه.امروز طفلکیا از همه جا بیخبر حضور چشم گیری داشتن.همشون تبدیل شده بودن به یه علامت سوال که چرا هی سریسرشون میذارن همه.از دزدم خبری نیستا اما تا یکی از کنارشون رد میشه و یه چیزیرو میکوبه گوشه دیوار یه موجی اینارو میگیره که تا میان آروم بگیرن یکی دیگه.
جمعیت نسوانم امروز سنگ تموم گذاشتن ماشااله.تو کوچه ما دو تا ماشین اومدن مهمون همسایه ها بودن یه سری آقایون پیاده شدن با خودشونم مثل یه شهروند محترم مقداری تفریحات سالم مثل فشفشه و ازینا که نورای رنگی دارن و من اسمشونو نمیدونم داشتن ما از بالا تماشا میکردیم لذت میبردیم که چشمتون روز بد نبینه یه ماشین دیگه از اقوامشون رسیدن از بانوان گرامی اینا یه چیزایی تو مایه های بمب دست ساز با خودشون آورده بودن یعنی کلن فکر کنم ماشینشون پر از باروت بود.دیگه ما ترسیدیم بستیم پنجره رو نفهمیدیم چی شد!خوب بازم خدارو شکر خانم ها از این امتحانم سربلند بیرون اومدن و مشت محکمی بر دهان بدخواهان کوبیدند.
الهی همیشه خوش باشن همه.
امروز دختر 7ساله برادرم مهمون ما بود(چون مامان باباش مشغول اسباب کشی بودن)فیلم مورد علاقه اش رو هم آورده بود تا اینجا برای دفعه دهم ببینه.حالا یه کم فسفر بسوزونید و حدس بزنید فیلمه چی بود؟بله کاملا درست فهمیدین یه فیلم هندیِ غلیظ بود با تمام ویژگیهایی که لازمه ی یه فیلم هندیه واقعیه.(راستی از کجا فهمیده بودین؟)ما کل فیلم رو همراه با نقد کامل نرگس 7ساله دیدیم.حالا یه پرسش و پاسخِ دیگه حدس بزنید موضوعش چی بود؟داستان عشق و عاشقی دو نفر که بعد ازدواج کردن و خانم باردار شد بعد برای بچه مشکل ایجاد شد و طی یک تصمیم عقلانی بیخیال به دنیا اومدن شد اینام رفتن یه دختر دیگه رو برای پسرِ گرفتن که اون زحمت بچه به دنیا آوردن رو تقبل کنه و نصف فیلمم به رفع و رجوع کردن ویار حاج خانوم گذشت و الی آخر.(زهی خیال باطل!فکر کردین کل داستانو تعریف میکنم براتون؟فعلا تو خماری بقیش بمونید البته اسم فیلم و محل تهیه اش رو میگم برید بخرید خودتون!از نظر اخلاقی و فقهی و طبق فتوای آقایون این کار حرام است و این ضربه به بالیوود است و من هیچوقت آخرتم رو به خوشی شماها نمیفروشم که!)
هیچی دیگه جاتون خالی کلی خوش گذشت بعد از ظهر جمعه ای البته به دختر داداشم من که مدام حرص میخوردم هرچند که دیگه سودی نداشت و نرگس دیگه تمام دیالوگ هارو حفظ بود و منم با حرص خوردن فقط داشتم خودم رو سنگ رو یخ میکردم.
حالا میرسیم به اصل ماجرا چه جوری این فیلم مالِ نرگس شده بود؟خوب تو سک سک خودش بود دیگه!تو سک سک مامانش نبود که!شما با چه استدلالی این مالکیت قانونی رو میتونیستید سلب کنید ازش؟
باورش سخته ولی واقعا این فیلم از تو سک سک دراومده بود.اون نحوه تهیه هم که قول داده بودم بگم براتون همین بود که باید دست یه بچه کوچولو رو بگیرید ببریدش بقالی بگید آقا یه سک سک میخوام برا این نوگلِ نو شکفته.
عزیزان لطف کنند رونالدو رو بیخیال بشن این غضنفرها رو اگر میتونن از سطح شهر جمع کنن یه کبریت حرومشون کنن.خدا خیرتون بده.
خدایی لازمه امریکا و انگلیس برای داغون کردن ما توطئه چینی بکنن و طرح ونقشه بکشن؟خیلی الافن اگه این کارو بکنن بابا ما که خودمون تیشه برداشتیم افتادیم به جونِ ریشه خودمون شما هم برید زندگیتونو بکنید به قهقرا بردن این مملکت رو بسپارید دست هموطنهای غیورمون.هان چطوره؟من قول میدم آحاد ملت خودمون مثل سایر پروژه ها از پس این کارم خیلی بهتر از شما برمیان.
البته خوب سر برادرهامون خیلی شلوغه نباید انتظار داشت به این مسائل فرهنگیم برسن.سرکوب کردن این اواخر خیلی انرژی گرفته ازشون.از همین جا یه خداقوت هم عرض میکنم.خداوند عوضشان دهاد.ومن الله توفیق.
به شدت به این جمله اعتقاد دارم که دشمن دانا بهتر از دوست احمقه.
کی خدا شر این دوستان احمق رو از سر ما کم خواهد کرد نمیدونم.
البته اینجوری که اینا سلولهای خاکستریشون رو فرستادن دبی مرخصی هیچ بعید نیست یه روزم تو سک سک خودشون یه بمب بگذارن و شوخی شوخی خِلاص!
امروز رفتیم مسجد شیعیان.برای اولین بار اینجا اذانی شنیدیم که به ولایت علی ابن ابیطالب شهادت میداد.نمازمون رو با مهر خوندیم و قنوت گرفتیم و از مکث های طولانی بعد رکوعم خبری نبود. پیش نماز عرب بود ولی با یه لهجه خوشگل قبل نماز فارسی صحبت کرد و فتوای تمام مراجع شیعه رو در مورد کامل یا شکسته بودن نماز تو اون محل گفت برامون.مسجد به شیکیِ بقیه مسجدایی که اونجا دیده بودیم نبود اما حال و هوای فوق العاده ای داشت.همه احساس مالکیت میکردیم.نسیم محشری تو محوطه اش پیچیده بود و پر از نخل بود.بیرون مسجد مثل دربند بود دقیقا به همون اندازه باصفا با تخت برای نشستن.یه خانم سیاه پوست شیعه برامون چای با طعم نعنا ریخت.به خاطر هم مذهب بودن آدم احساس میکرد فامیلیم با همدیگه.
روز تولد بود و بچه ها بدون ترس و نگرانی تا دلشون خواست شکلات پخش کردن.
حاج آقا هادوی کلی سربه سرمون گذاشت.خودش و خانمش گیر داده بودن برین به سایزتون کفن بخرین.راستش اولش ترسیدیم کار سختیه به نظر من.اما بعد با مرضیه تصمیم گرفتیم این کارو بکنیم.میگن عمر رو طولانی میکنه.البته دیگه وقت نشد.
اینجا که کلی باید مراقب باشی اختلافات سر باز نکنه.نکنه زیارت عاشورا همرات باشه.یه وقت اسم ائمه رو جلوشون نبری.چون اعتقادی به تولد و جشن ندارن حتی روز تولد پیامبر شکلات نباید پخش کنی رفتن به مکانی که شمایل حضرت علی(ع)و تابلوی خوشنویسی اسم امام حسین رو دیوار باشه و همه جاش برای تولد پیامبر تزیین شده باشه خیلی می چسبید.
پی نوشت1:من پارسال همچین روزی البته به تاریخ قمری با کاروان عمره دانشجویی مدینه بودم.
پی نوشت2:روز های تولد تو مکه و مدینه فقط هتل ایرانی ها با بقیه روزها فرق میکنه.تفاوتشم میز بزرگیه که همه هر چی شکلات از ایران آوردن میریزن روش.انقدر زیاد میشه که همه مشت مشت تبرکی برمیدارن و برمیگردونن ایران برای کسایی که عقب موندن ازین قافله.
پی نوشت3:قبل رفتن برای من یه آرزوی بزرگ بود و حالا یه حسرت بزرگتر.وقتی اونجا هستی درک نمیکنی و تازه وقتی برمیگردی میفهمی تک تک سلول هات چه لذتی داشتن میبردن و نمیفهمیدی.
پی نوشت4:خیلی دوست دارم بازم برم.اگه شما هم دوست دارین ان شاالله دسته جمع!
١-سلام ٢-دیروز روز خوبی نبود و من میخواستم بیام اینجا داد و بیداد راه بندازم شانس آوردید بیخیال شدم. 3-عوضش امروز اومدم که روز خوبی بود برام. 4-من امروز بعد ماهها تلاش خستگی ناپذیر موفق شدم مدرکم رو بگیرم.میگم شما کجا رفتید قابش کردید منم برم همونجا! 5-از بدیِ دیروز همین رو علی الحساب داشته باشید که صبح با زنگ تلفن که خبر فوت خاله ی بابام رو به همراه داشت از خواب بیدار شدیم.یه کم به نظر دور میرسه اما من کلی غصه خوردم چون خانم فوق العاده نازی بود و خیلی دوستش داشتم.مثل فرشته ها زندگی کرد و مثل فرشته ها مرد(کسی تا حالا مردن فرشته ها رو دیده؟آدمو گاز بگیره جو نگیره)ولی واقعا مرگش مثل یه بوس کوچولو بود.چقدر این آهنگ قمیشی داغون میکنه آدمو:دیگه آفتاب چهره ات رو نمیسوزونه...جای سیلی های باد روش نمیمونه...دیگه بیدار نمیشی با نگرونی...یا با تردید که بری یا که بمونی...... 6-فردا عروسیِ دختر عمه گرامی است و سایر عمه ها اعلام فرمودن عزادارن و تشریف نمیارن.چرا ما انقدر شادی رو مغلوب غم میکنیم؟خوب یه آدمی که سن و سالی ام گذشته بود ازش فوت کرده و در عوض دو تا جوون دارن زندگی شروع میکنن چرا گند میزنیم به عروسیشون؟ 7-یه پیراهن هدیه گرفتم که خیلیم خوشگله و جنس خوبیم داره مارکش رو نگاه کردم در کمال تعجب Made in iran بود!دیدن این جمله خیلی وقت واسمون آرزو شده.دم همه اونایی که با این اوضاع دارن تولید میکنن تو این مملکت گرم به شدت!ان شاالله هر روز سرمایشون بیشتر بشه.خدا ازین جنسای ایرانی خوب قسمت شما هم بکنه لذتش رو ببرین. 8-یه سری کار برقی تو خونه داشتیم یه آقای سن بالایی اومد بدون اغراق بیشتر از 5ساعت مداوم بدون استراحت کار کرد.من عاشق مردای کارم.امیدوارم خانواده اش قدرشو بدونن که پولش حلاله حلاله!مرد شب که میاد خونه باید دست بزنی رو شونش خاک بلند بشه! 9-این آقای قربانی که قبلا هم ذکر خیرشون اینجا بوده و برای این کارهای دانشگاه ما نمودارش رسم شد به من ثابت کرد هنوز هم آدمهای خوب و شریف و کار راه انداز وجود دارن.دمش گرم.کم کم داشتم شک میکردم که این چرا انقدر دنبال کار منه ولی شکر خدا همه چی بی دردسر به خوشی تموم شد و روسیاهی و شرمندگی اون شک کردن موند به منه ذغال. 10-عموم از زنجان مهمون ماست ومن قربون یه دونه دخترش و پنج تا پسرش برم که همشون دونه دونه زنگ میزنن حالشو میپرسن.برام واقعا علاقشون به همدیگه و پشت هم ایستادنشون جالبه.یه خانوادهء به تمام معنا هستن. 11-صبح هوا خیلی محشر و مست و ملنگ و حالی به حالی بود و من خیلی خوشحال شدم که طی یک توفیق اجباری از خونه زدم بیرون و حالشو بردم و بعد مدت ها کلی داریوش و رضا صادقی و...که تو گوشیم داشتم رو گوش دادم.مدتی بود نگران خودم شده بودم دیگه خیلی وقت بود که اینطوری هوس موسیقی نکرده بودم و میترسیدم این میل و لذت مرده باشه تو وجودم. 12-همینجوری:آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره–عطرت داره ازپیرهنی که جا گذاشتی میپره مال شادمهر عقیلیه اگه نشنیدینش پیگیرش باشین من خیلی دوست دارم این آهنگ رو.ببینم شما هم مثل من وقتی هوا تو حال خودش نیست همینطوری الکی فیگور عاشقی میگیرید؟چه حرکتیه خوب؟عاشقیم شد کار؟برید دنبال نون باشید که خربزه آبه!یه جایی خوندم اکثر آدما یه معشوق خیالی تو ذهنشون دارن که از قضای روزگار مال همشونم بیوفاست و گذاشته رفته.همچی بیراهم نمیگه اصولا ما تمایل دارم تیریپ آدم شکست خورده به خودمون بگیریم. 13-این نوشته ها هیچ کدوم به اون یکی ربط نداشت درست حدس زدید مشکل از فرستنده است.همینطوری دلم میخواست همشونو بگم دیگه!
چهارشنبه ای تازه علی و نگارو راهی کرده بودم مدرسه و خودم خزیده بودم زیر پتو یه چرت کوچولو بزنم و پاشم به کارام برسم که مرتضی زنگ زد.رسیده بود سر کار از رفقاش شنیده بود که280هزار تومن عیدی پاداش ریختن به حسابشون.کلی ذوق کرده بود.آخه میدونی بذار از اولش بگم برات.اینا وضع کارخونشون یه مدتیه که روبراه نیست.اون وسطا که حقوقشونم با یک ماه ونیم تاخیر دادن.میدونی خودت وضع کارخونه هارو که این روزا.هیچی دیگه بین کارگرام چو افتاده بود که امسال عیدی میدی در کار نیست.ما هم دیگه ماستارو کیسه کرده بودیم که از خرید عید و نونواری خبری نیست که نیست.
واس خاطر همینم مرتضی که خبرو شنیده بود فوری زنگ زده بود که مَلی مژدگونی بده که اگه بگم چی شده بال درمیاری.
حالا تو بگو ما چیکار کردیم؟گفتم مرتضی زنگ کارخونه رو که زدن جلدی میای دنبال منو بچه ها تا مغازه ها شلوغ تر ازین نشده بریم خریدامونو بکنیم.
اول رفتیم اون کهنه فروشیها هستن کنار اون اتوبانه بساطشونو بیرون مغازه ها میچینن.چی بود خدایا اسم اتوبانه؟حالا ولش کن بعد از مرتضی می پرسم میگم بهت.
هیچی دیگه رفتیم اونجا.خیلی وقت بود میخواستم این چوب پرده هامو که سیاه شدن عوض کنم ازین طلاییا بزنیم.پر بود شکر خدا.گشتیم بین تیکه ها اندازه پذیرایی پیدا کردیم یه دونه.درست فیته اونجا انگار خدا اندازه کرده بود برامون گذاشته.
از همونجا یه دست میز نهارخوری دست دومم چشمونو گرفت برش داشتیم.از اول عروسیمون میخواستیم دو تا صندلی بگیریم شیک وپیک غذا بخوریم اما زیر بار قسط و خرج زندگی قسمتمون نشده بود تا حالا که دیگه مجبور بودیم چهارنفرشو بگیریم .
اینو گوش کن.آبجیم میگفت اون روزی جاری بزرگمو تو بازار مبل دیده بوده.هیچی دیگه سلام و علیک و احوالپرسی و شما اینجا چیکار میکنید و اینا.که جاریه گفته میخوام سرویس چوبمو عوض کنم.ورپریده ما هر کاری میکنم به اینا برسیم بازم یه قدم بزرگ بر میدارن که اندازه ده سال فاصله میگیرن ازمون.خوبه شانس بیاریم نهارخوریمون خیلیم ضایع نباشه جلو سرویس چوبشون.
حالا بذار اون شبی رو تعریف کنم برات.اومده بود برادرشوهر کوچیکمو پاگشا کنه مارم دعوت کرده بود.خودشم هرچی طلا داشت آویزونا.یه دستبند نو هم بسته بود و حالا هی تو چشم من میکنه هی تو چشم جاری کوچیکه.ببین دیگه چه جوری که مرتضی هم فهمیده بود.برگشتنی بی مقدمه گفت ملیحه خودم برات یه دستبند بهترشو میخرم.منم خودم رو زدم به اون راه که بهتر چیو؟کدوم دستبند؟یعنی من اصلا ندیدم کللن.مردِ دیگه گناه داره طفلکی.
منو باش از کجا پریدم کجا.داشتم خریدامونو میگفتم.
از اونجا رفتیم اون تاناکوراییه هست سر خیابون اصلیه زهره اینا.شنیده بودم جنس جدید آورده.خوب شد رفتیم.واسه خودم و مرتضی و بچه ها سر تاپا لباس خریدیم.حسابی نونوار شدیم.برا خودم یه دونه هم ازین پالتو خزدارا برداشتم که اون شب عروس اقدس پوشیده بود.اونم به چه قیمتایی!فکر نکنی جنس بنجل خریدما همشون درجه یک.همه جنسا عالی.
دختر خالم هر وقت منو میبینه میگه مَلی کور نشی تو این جنسهارو از کجا میخری؟نکنه اقا مرتضی رییس بانکی چیزیه ما خبر نداریم.منم ابرو میندازم بالا میگم دیگه دیگه ما اینیم!
بچه ها که اصلا نفهمیدن اینا نو نیست.از خوشحالی نمیدونستن چیکار بکنن حیوونکیا.
داشتیم برمیگشتیم تو ترافیک یه زن و مرده با جرو بحث داشتن میرفتن سوار ماشین بشن.ازون پاساژ شیشه ایه که جای از مابهترونه ام اومدن بیرون.مثل اینکه سر خرید کفش دعواشون شده بود.زنه 7 سانتی برداشته بوده مرده هم گفته بوده اینطوری که تو از من میری بالاتر 3 سانتیشو بردار.اونم جواب داده چرا شما عادت کردین همیشه بالاتر از ما باشین؟هیچی دیگه این جیغ اون جیغ.خوب قاعدشم همینه دیگه مرد باید همچی یه هوا بلندتر از زنش باشه.مردی گفتن زنی گفتن.خدارو شکر کردم من و مرتضی تفاهم داریم ازین دعواها نمیکنیم.خدا ایشالا به همه دلخوشی بده.یعنی اول سلامتی بعدم دل خوش.
راستی موکتم خریدم گفتم پذیرایی رو موکت کنم شب عیدی خیلی به چشم میاد.واسه آشپزخونه ام که پرده اش سوخته بود از اون طرح توت فرنگی گلابیا خریدم.
یه سیرم کنجد گرفتم سبزش کنم برای هفت سین.شب عید سبزه هارو قیمت خون باباشون میفروشن به این تنبل خانوما.البت حقشونه ها خوب باید زودتر خودشون به فکر باشن دیگه.
یه مقدارم نگه داشتیم مرتضی برای رنومون لاستیک بخره.برگشتنی آدمارو میدیدم آویزون اتوبوس بودن جیگرم کباب شد گفتم خوبه ما این چهارچرخه رو داریم حالا درست که چند وقت یه بار یه خرج درشت دو دستمون میذاره اما به خدا حاجتیه تو دست و بالمون.
تازه سی تومنشم موند گفتم خوبه واسه عروسی دختر عمه اکرم که اردیبهشت ماهه بازم یه صفایی به خودمون میدیم باهاش.
برگشتنی رفتیم نون داغ کباب داغی.جات خالی کبابی خوردیم که هنوز مزش زیر زبونمه.چقدر چسبید.بچه ها دیگه شلتاق مینداختن تو کوچه از ذوقشون.
رسیدیم خونه خودمونم مونده بودیم چه جوری این همه خرید کردیم تازه بازم مونده واسمون.
خدا کنه شب عیدی همه داشته باشن به خدا دلاشون خوش باشه به حق علی.
جای دوستان خالی من امروز تولد دعوت بودم.البت بعد متوجه شدیم که موضوع دیگه ای هم درکاره که از قضا پررنگ تر از داستان تولد بود گویا.امروز روز کشته شدن عمر بود.از دوستان اهل سنت احتمالی معذرت خواهی میکنم به شدت.اصلا نمیدونم نوشتن این مطلب درسته یا نه.متاسفانه(از نظر بنده)تو این روز مخصوصا خانواده هایی که خیلیم ظاهر مذهبیه قوی ای دارن جشن میگیرن و مراسم شادی راه میندازن.من اصلا در حد و اندازه ای نیستم که بخوام اصل داستان لعن و نفرین رو تایید یا رد کنم اما این مراسم حالمو بد میکنه و تو کتم نمیره در کل!وفقط حسی نمیتونم قبولش کنم.
من نمی فهمم یعنی چی که دور هم جمع بشیم و دست بزنیم و لعن کنیم آدمی رو که عقیده داریم عزیزان مارو آزار داده.به نظرم مضحک میاد یه کم.دلیل قشنگتری برای دور هم جمع شدن نیست واقعا؟بهتر نیست به جای لعن از شخصیت امامی که علاقمندش هستیم و طبق عقایدمون بهش ظلم شده بگیم؟اینطوری خود بخود حق و باطل مشخص میشه دیگه.
ما اصولا عاشق حواشی هستیم.همیشه هم عزاداریها و هم جشنهامون حول حاشیه می چرخن.به خاطر همینم هست که خیلیهامون دیگه اعصاب شرکت تو این مراسم هارو نداریم و گاهی فقط از سر عذاب وجدان و ترس قهر خدا شرکت میکنیم.
خدایی اگر این همه مراسمی که تو مملکت ما گرفته میشه مسیر درست رو رفته بودن و تاثیر درست داشتن رو آدمها الان اوضاعمون باید بهتر ازین می بود معلومه که یه جای کار میلنگه دیگه برادر قبول کن. ما درست میریم سراغ داستانی که اصلا اصل قضیه اون نبوده.
یاد اون حکایت افتادم که سگ دنبال یارو کرده بود اومد سنگ رو از زمین برداره بزنتش سنگه کنده نشد گفت این دیوانگان سنگ را بسته و سگ را رها کرده اند!حالا ما هم فکر کنم همچین داستانی داریم اصلو ول کردیم تو کوچه فرعیا با نیت قربة الی الله داریم سگ دو میزنیم یه عمریه.
خیلی دلم می خواست بین اون آدمها منم با خیال راحت هلهله میکردم و خوشحال بودم واسه خودم یا وقتی تو روضه های عاشورا میگن حضرت قاسم جوان ناکام بوده و براش حجله درست میکنن منم مثل بقیه زار بزنم یا اعتقاد داشته باشم چایی روضه خوردی یعنی دیگه کار تمومه!اما همیشه کل مراسم زهرمارم میشه تو فکر این که آخه این کارها و حرفها درسته یا نه.
فقط آخر مراسم یه دعایی کردن که خیلی باهاشون موافق بودم"اللهم عجل لولیک الفرج"
احتمالا اون موقع معلوم میشه دیگه من کیم؟اینجا کجاست؟من کی اومدم اینجا؟کی به کیه؟چی به چیه؟کی به چیه؟چی درسته و کی به اون درسته است؟...
یه چیزیم من امروز کشف کردم به شما هم میگم اطلاعات عمومیتون بره بالا واسه شرکت تو مسابقه های تلویزیونی خوبه.اگه یه ضربی رو روی لگن پلاستیکی بگیری گناه نداره اما اگر همون رو تنبک اجرا بشه و احیانا یه ساز ضربیه دیگه هم قاطیش بشه میشه حرام اندر حرام و کلن گند میزنه و مجلس رو هم حرام میکنه! یا للعجب!بنده خدایی گفته بود(یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست_از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند) اینجام قصه همونه یعنی با جنس ساز زیر دستت ممکنه آخرتتو بر باد بدی!دیدین یه چیز جدید یاد گرفتین امروزتون با دیروزتون فرق کرد؟
نمیدونم بالاخره رسیدن به اصل قضیه به عمر ما کفاف میده یا نه ولی آدم خودش دیگه از دست خودش خسته میشه با این همه شک و شبهه و پادر هوایی تو فرعی های همه بن بست.
دم فیلم کتاب قانونم گرم!
حالا من یه دعا میکنم بلند آمین بگین سرجدتون:خدایا از اقوام کسی این نوشته کفرآمیزو نخونه جون مادرت من حوصله بحث و جدل ندارم.
الهی آمین.
این وبلاگ ناخواسته داره تبدیل میشه به محل غرزدن های من.کاش مثلا بلد بودم شعر بگم براتون یا نثرای خوشگل بنویسم!تمنا میکنم دوستانی که این توانایی رو دارن به این امر خطیر برسن منم قول میدم به مرور همه موضوعات غرزدن رو تو برنامم بگنجونم.خوبه دیگه تقسیم وظایف شد.همه بارم رو دوش یه نفر نیست.هان چطوره؟
چند وقت پیش با یکی از هم کلاسیا تو آزمون استخدام بانک قبول شدیم.خودم خبر قبولیشو تو سایت بانک دیدم و با کلی ذوق خبرش کردم.چون فامیلیش با الف شروع میشه زودتر باهاش قرار مصاحبه گذاشتن.شب قبلش زنگ زدم بهش و هر چی از مریم راجع به مصاحبه یاد گرفته بودم بهش گفتم وچون به اینترنت دسترسی نداشت براش خطبه های آخرین نماز جمعه رو پیدا کردم و با سلام و صلوات و آرزوی موفقیت فرستادمش سراغ هفت خوان.
هنوز با من تماس نگرفتن که بخوام پیگیر بشم سوالاشونو اما امروز دیدیم خبری ازش نشده همین طوری زنگ زدم سراغی ازش بگیرم.در کمال ناباوری دیدم تمایلی نداره بهم بگه چیا پرسیدن ازش!و از قضای روزگار سوالا یادش نمیاد بالکل.
من حق دارم دلخور بشم؟
اگه منم بودم همین کارو میکردم؟
آیا سرنوشت و آیندۀ ما با دونستن و ندونستن چند تا سوال بهم گره خورده؟
ایا قبول شدن اون به قبول شدن یا نشدن من بستگی داره؟
آیا خدا هم بین من و اون هنوز یکیمونو انتخاب نکرده و منتظر نتیجه مصاحبست؟( 15نفرو میخوان نه یکی)
آیا رفاقت و رقابت مرز ندارن؟
اگر به هم رحم نکنیم و با هم مهربون نباشیم میتونیم منتظر رحمت خدا باشیم؟
ایا از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست؟
آیا این پیش درآمد ورود به بازار کار ودنیای آدم بزرگاست؟
میشه من تا دیر نشده از ورود به این دنیا انصراف بدم یا دیگه دیر شده؟
اگر شما بودید جای این دوست ما چیکار می کردید؟
من هنوز آدمارو نشناختم؟
آیا میشه من این سوالارو تموم کنم؟آره چرا نمیشه عزیز دلم.
کاش آدمیزاد نتیجه بعضی تماسها و درخواستهارو از قبل میدونست و هیچ وقت تن به ذلت پرسیدنشون نمی داد تا دونه دونه لیست دوستاش آب بره.
من اعتراف میکنم ترسیدم.از همین تریبون اعلام میکنم جا زدم.من الکی الکی وارد یه گروه حرفه ای آدم کشی!نه ببخشید جوگیر شدم وارد یه گروه حرفه ای نویسنده و بلاگر شدم والان به استحضارتون میرسونم خیلی بچه ام هنوز واسه قاطی این دوستان شدن و هنوز هیچی نشده کم آوردم.خواهش میکنم منو بیخیال بشید به خدا من همتونو دوست دارم و قول میدم هیچی از اسرارتون جایی فاش نشه.اصلا دست علی میدم بهتون جون عزیزاتون یه جاده خدا بدید من در برم از اینجا.خواهش میکنم با خوانوادم کاری نداشته باشید لااقل.باشه من عضو گروه باقی می مونم و به تعهداتم پایبندم فقط تورو خدا ازم انتظار زیادی نداشته باشید اخه مگه من چند سالمه؟خداییش حقم نبود ناخواسته وارد این بازیه خطرناک بشم.همش زیر سر مریمه هی گفت تو هم بیا قاطیه ما منم بچه و جاهل اومدم خوب.
تو پست اولم طیب اومد گفت خوب می نویسی بچه.مردم از خوشی.تو دومی دیدم اقا رضا افتخار دادن رفتم تو بلاگش دیدم اوه چه خبره اینجا.چه نوشته های توپی.بعد نوبت کرگدن شد که ازم تعریف کرده بود و من ذوقمرگ شدم.یه حسی تو همون مایه هایی که به قول خودشون انگار به خر تی تاپ امروکایی داده باشن.و بعد هم سهبا خانم عزیز قدم رنجه کردن ومن وقتی بلاگشون رو خوندم شرمنده شدم.
الهی مریم خدا بگم چی کارت بکنه که این نون رو تو دومن ما گذاشتی.
شنیده بودم دنیای بلاگی یعنی پیدا کردن کلی دوستای تازه خدارو شکر که ندیده از دنیا نرفتم.
حالا که مراتب خوشحالیه خودم رو به اطلاع همه رسوندم و مراتب سپاسگذاریم رو از تمامی عزیزانی که با تشریف فرمایی و یا ارسال تاج گل تولد گنجشکمو تبریک گفته بودن به جا آوردم میتونم دست پدر مقدس رو ببوسم و امیدوار باشم اعترافات منو شنیده باشه و منو ببخشه.
احساس سبکی میکنم.وجدانم راحت شد. پاک شدم.حالا با خیال راحت میتونم برم یه چرت بعد ازظهری بزنم و بعدشم هر چرت و پرتی دلم خواست اینجا بنویسم چون توضیح دادم که ما با اینا نیستیم ما یه گیلاسیم .
مرسی مریم به خاطر معرفیه این همه دوستای مهربون بهم.
قبلا به عشق وحال آقازاده بودن و بچه شخصیت بودن فکر کرده بودم.این عزیزان دل خیلی لازم نیست تو زندگیشون زحمت خاصی بکشن و معمولا هر غلطی بکنن یه عده هستند که تحویلشون بگیرن به حساب بزرگتراشون.و این یه اعترافه که این دوستان همواره مایه رشک و حسد اینجانب بودند.
و اما امروز من این عشق وحال رو با تک تک سلولهام احساس کردم اونم وقتی که اومدم و دیدم کرگدن عزیز،بزرگ بلاگستان که مدت زیادیه هر روز میخونم بلاگش رو تشریف فرما شدند و خوشامد گفتند و اینجا بود که من نعره ای کشیدم و بیهوش برزمین افتاده و نزدیک بود جان به باقی مطلق تسلیم کنم اما گفتم چه کاریه این لوس بازیا چیه خوب برم ابراز احساسات کنم عوضش.
به هرحال کاملا واضحه این حضور به واسطه نسبتیه که این حقیر با برخی عناصر معلوم الحال بلاگستان دارم.بنابراین علی الحساب رانت فامیلی رو عشقست!قدم اقا محسن بزرگوارم سر چشم.
واما بازیه قربونش برم...
الهی قربون آقای قربانی کارشناس آموزشمون برم که فکر کنم اگه با موفقیت کار مدرک من تموم بشه این شغل رو برای همیشه ببوسه بذاره کنار چون 3ماهه درگیره این کاره اونم به خاطر اینکه من 4سال قبل موقع ثبت نام رفتم مسافرت به جای تشکیل پرونده
الهی قربون آبجیه گلم برم که یه بار دختر2ساله داداشم بهش گفته بود عمه برام انگشتر بخر اونم رفته بود خریده بود حالا هر کاری میکرد بچه یادش نمیومد که همچین چیزی خواسته ذوقم نمیکرد براش
ایضا بازم قربون آبجیم که شوهرش رفته کلاس زبان اینم برای اینکه کم نیاره ازم قول گرفته اومدن نزدیکمون با هم بریم کلاس زبان!
الهی قربون برادرزاده های کوچولوم برم که مجبورن خونه تنها بمونن و نهار سرد بخورن تا مامانشون از سر کار برگرده!
قربون بابام که بدجوری دلش ریشه همون بچه های داداشمه به همون دلیل که گفتم
قربون داداش مسعود گل که همش برای مامان بستنی سنتی میخره و نونشم یادش نمیره
قربون مریم دسته گل به هزارو یک دلیل که نمیشه همشو گفت اما برای نمونه با اینکه دیگه ماشین ظرفشویی خریدیم هر کاری میکنیم نمیاد از آشپزخونه بیرون تا همه جارو گل بکنه تا به قول خودش فردامونو با نویی شروع کنیم توش.حتما بامن موافقین که عروس این مدلی نوبره!
قربون دوستم که با بی پولی داره سعی میکنه عمل دماغشو جور بکنه به امید اینکه حس بهتری داشته باشه بعدش به زندگی.خداکنه این اتفاق بیفته.
قربون یکی دیگه از دوستام که دوست داره ازدواج کنه و زیادی قدش بلنده و هیکلیه و آدم مناسبش پیدا نمیشه و مادر یکی از خواستگاراش نه گذاشته نه برداشته یه کاره گفته تعریفتونو شنیده بودیم اما نمیدونستیم انقدر چاقید ما خوانوادگی همه روفرمیم!!
قربون مامانم که وقتایی که بابام حال نداره مدام سعی میکنه غمگین نباشه و سربه سر من میذاره اما نمیتونه ما فکر میکنیم عشق مال جووناس اما اشتباه میکنیم به اکثر مامان باباهامون باید نوبل داد واسه این موضوع.
قربون خاله کوچیکم که شوهرش فوت کرده 1 ساله و خسته روزگاره و اصرار داره که یه جایی جور کنیم زنونه چند روزی از تهران بزنیم بیرون.کاش شوهرش بود میبردتش شمال.
اگه بخوام ادامه بدم خیلی طولانی میشه کم کم داره زیادیم سوزناک میشه دیگه بیخیال.
دلم نمیاد نگم قربون همه اونایی که به دنبال سبز شدن ایران بودن و لی فقط سیاهیا بیشتر رو شد.ببخشید غمگینتون کردم.
قربون همتون.
مرسی از مریم به خاطر دعوتش.
من تازه واردم و نمیشناسم بچه هارو که بخوام دعوتشون بکنم.اما یه دعوت عام میکنم از هرکسی که عشقش میکشه شرکت بکنه.مگه شرکت هرمیه که باید زیر مجموعه معرفی کنیم؟اگه اینطوریه من نیستما گفته باشم چون نیروی محترم افتضاحی ممنوع کرده.
| Design By : Night Melody |

