گنجشک

حال اینجانب خوب میباشد.دلم نگرفته است.از ایوان هم برگشته ام.
کم پیش میاد یکی بیاد بگه من حالم خوبه و چقدر خوشحالم و همه چی آرومه.چرا؟
قبول کنید غر زدن یه کمی عادت شده برامون.به جای لذت بردن از زندگی مدام به همه چی گیر میدیم.بیشتر از همه هم به خودمون البته.که چی؟
یادمون میره که ما فقط یک بار اجازه داریم این لحظه رو زندگی کنیم و خیلی وقتها انصافا انقدری که ادعا میکنیم گند نیست.
من اصولا سعی میکنم خیلی مصیبتهامو برای بقیه تعریف نکنم مگه اینکه واقعا کم آورده باشم.تازه همین مصیبتهارم گاهی یه جوری برای رفیقام میگم که ساعتها با هم میخندیم بهشون.گفتم گاهی.
خیلی نعمت داریم دور و برمون که همگی منتظریم از دست بدیمشون تا سوگواری راه بندازیم.کافیه با یه تصادف پاهات از کار بیفتن تا همه چیزهایی که تا قبل از اون براشون غصه خوردی یکباره به کلی معناشونو از دست بدن برات و تازه بفهمی چقدر تو زندگی بچه بازی درآوردی و چه لحظاتی که انتخاب خندیدن و گریه کردنش دست خودت بوده و متاسفانه دومیش رو انتخاب کردی.
کتمان نمیکنم که گاهی اتفاقاتی واقعا آزار میده آدمو مثل موردی که باعث شد من به خودم حق بدم دلم گرفته باشه یه چند روزی اما نه برای همیشه.گور بابای هر کی منو نادیده گرفته،هر کی دلم رو شکونده،هرکی نفهمیده منو.خوب حالا که چی؟میخوام تا کی خودم رو از لذت بردن و حال کردن تو این زندگی که کلهم اجمعینش بازیچه است محروم کنم.
خدایا همه این چیزهارو از تلخی هایی که کوچولو کوچولو بهم چشوندی یاد گرفتم و خوشحالم که یک بار دیگه بهم ثابت کردی من یه قهرمانم و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و انقدر قوی هستم و بزرگ شدم که به این راحتیا خودمو نبازم.
ناراحت بودم از دستت اما همه چیز رو با بارون صبح شستم و حالا جز حس قدردانی و عشق نسبت بهت حس دیگه ای ندارم.
میدونم داری بزرگم میکنی.اصلا من عاشق جای ضربات چاقوتم که آروم آروم داره رو پیشونیم میشینه.منو به هیچ کسی جز خودت وابسته نکن و انتظارم رو از آدمها پایین بیار انقدر که دیگه ناراحت نشم از دستشون و بتونم از بالا از پیش خودت به مسائل ریز اطرافم نگاه کنم و فقط امیدم به تو باشه و دستم تو دست خودت.
خودت میدونی چقدر دوستت دارم نه؟چقدر خوبه که لازم نیست چیزی رو برات توضیح بدم.
روح بزرگی ازت طلب میکنم.مثل دریا.تا دیگه با سنگ ریزه انداختن مخلوقاتت طوفانی نشه و اون سنگریزه ها توش بسرعت محو بشن و ته نشین.
فقط قربون دستت دیگه خیلیم این ضرباتت رو ازین سهمگین تر نکن.من طاقت امتحانای سخت ندارم.خودت میدونی که همیشه تو خوشی ها بیشتر یادت کردم برعکس بقیه.همیشه تو شادی و سلامتی شکرت کردم پس بزرگواری کن و بگذار همیشه شکرگذارت باشم.
بوس.
راستی کمکم کن بتونم حال بقیه رو هم خوب کنم.

دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را برپوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. امروز من و فروغ از صبح با هم بودیم.اولش نمی فهمیدم این صدای کیه داره برام اینهمه شعر زمزمه میکنه اما مطمئن بودم از جنس خودمه.آره مطمئن بودم فقط یه زن میتونه انقدر با من همنوا باشه و یه چیزایی بگه که من به اشتباه بیفتم اینارو من دارم میگم یا او.من عاشقشم. دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد میدانم،میدانم،میدانم وپرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت.
من امروز تو اخبار شنیدم که رییس جمهور منصوبمان به عده ای فرمودند باید تسهیلاتی ارائه داد تا مردم از تهران خارج شوند زیرا اگر زبانش لال در تهران اتفاقی بیفتد نمیتوانند مارا جمع کنند.و من با خود اندیشیدم که اگر زبانش لال اتفاقی بیفتد ما خودمان منها شده ایم دیگر چه نیازی است کسی بیاید تازه مارا جمع نماید؟ ایشان در ادامه اضافه کردند!(با لحن جناب حیاتی)به موقع از ما خواهش خواهند کرد که مهاجرت معکوس نماییم!و من از وقتی که اینو شنیدم به دلشوره افتادم و خدا خدا میکنم کار به آنجا نکشد نیست ما با ایشان رودرواسی داریم اگر خواهش بکنند که نمیشود روی ماهشان را زمین انداخت از طرفی هم از تهران نمیتوان دل کند خوب.قطعا یکی از دشوارترین مراحل زندگی تک تک ماها خواهد بود قرار گرفتن در این دوراهی.(یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم...) ومن باز با خود فکر کردم که ای کاش زودتر به این فکر افتاده بودند.چرا؟زودتری که گفتم یعنی قبل از بازگشت آحاد ملت از سفرهای نوروزی.در این صورت خیلی کارها میشد انجام داد که کار به خواهش فرد دوم مملکت نکشد.مثلا میشد درهای ایران رو بست و این افرادی رو که بلاد کفر رو برای سفر انتخاب کردند دیگه به کشور راه نداد.بدین ترتیب با یه تیر دو نشون زده بودیم و یه غربال گری اعتقادی هم انجام شده بود و کار پلیس زحمتکش امنیت اجتماعی هم کاهش می یافت.لابد از اونجا کلی مانتو کوتاه تنگ هم سوغاتی آوردن دیگه.آخه اون وطن فروشی که بلند شده رفته ارمنستان کنسرت یه عده بیوطن دیگه، به چه دردی میخوره؟همون بمونه اونجا با لیلا فروهر محشور بشه بهتره.والا! اصلا میشد همشونو با توپولف بفرستیم که دیگه با خیال راحت از صحنه روزگار محو بشن که بعدا هم نخوان از ناف لس آنجلس ایران ایران کنن و دردسر ساز بشن برامون.اموالشونم به نفع حکومت مصادره میکردیم و بعدها میشد مثلا به بسیجیان فعال هدیه دادشون. حالا اونا هیچی همین عزیزانی که سفرهای استانی داشتن خوب لابد اونجایی که رفتن رو دوست داشتن که برای سفر انتخاب کردن دیگه.خوب ما هم دیگه تهران راهشون نمیدادیم .البته لوازم شخصی اینهارو مثل مسواک و حوله و شونشونو میفرستادیم به همون دیار براشون که کارمون غیربهداشتی هم نباشه. حالا یه پیشنهاد درست ودرمون که میدونم تا حالا به ذهن هیچ مسئولی نرسیده.میگم خوب اگه تو ده ما کار بود که همه پسرای مش سلطانعلی دست ایالات محترمه رو نمیگرفتن بیان حواشی تهران آوارگی.برین اون بی پدری رو که میگن وام گرفته بره تو ده ما کارخونه بزنه بعد مثل ای کیوسان مغزش جرقه زده که خوب چه کاریه میرم شهرک غرب زمین میخرم به جاش مگه مغز خر خوردم بزنم تو کار تولیدو گیرش بیاریدو ازش خواهش کنید زمیناشو بفروشه برگرده اونجا کارخونه بزنه تا ده بیشتر ازین خالی نشه.منم به پسرای سلطانعلی خبر میدم برگردن خوبه؟ این دوستای ما چه گناهی کردن که چهار سال تهران درس خوندن و حالا برگشتن شهرشون خدمت کنن به مملکت اما یه سوال منطقی دارن.مگه تو فشم یا رستم آباد چند تا کلهم اجمعین موقعیت کاری وجود داره که یکیش نصیب اینها بشه؟تا حالا سوال ازین بامنطق تر دیده بودین تو عمرتون؟اونجاها هم اگه ایجاد اشتغال کنید این طفلکیا دوباره آواره غربت اینجا نمیشن.دستتون درد نکنه. کارهای دیگه ای هم میشه کرد.مثلا همین فشار تورم خیلی هارو از اینجا فراری میده و عده ای رو هم از گرسنگی میفرسته بهشت زهرا .این هدفمندی یارانه ها هم فکرکنم خوب چیزی باشه در راستای خالی کردن تهران اگه این مجلس انقدر گیر نده بهش و عملیش کنن. یا اینکه اگه یه ذره دیگه هم از آزادی بیان و آزادیهای دیگه کاسته بشه حتما عده کثیری سر به کوه و دشت وبیابون خواهند گذاشت. این مدارک دانشجوهای خیره سر رو هم اگه کار ترجمه و بقیه کارهای اداریش رو زودتر انجام بدیم خیلی خوبه.اینا که دارن میرن خودشون فرار بی مغزها میشن هرچی زودتر بهتر.تا حالا مگه سودی هم برای این نظام مقدس داشتن بچه مزلف های قرتی دردسرساز! طرح بومی گزینی هم خوب چیزی بود به نظر من چرا ازشهرستان باید بلند شن بیان تهران که حالا بعدش زبونشونم دراز بشه کار و زندگی بخوان اینجا ازمون؟همون در کنار اقوام بمونن تو ولایتشون و ندونن امکانات یعنی چی اصلا خیلی بهتره. پی نوشت: برادر ما خودش رو کشت از یه منطقه شهرداری بره یه منطقه دیگه که به خونه نزدیک باشه روزی سه ساعت تو ترافیک نباشه نتونست.آخر مجبور شد خونه اش رو ببره نزدیک کار.من تازه فهمیدم نتونسته چون خوب خیلی کار ساده و پیش پاافتاده ای بوده و مدیران اصلا تمایل نداشتن اقدامی در این مورد انجام بدن چون بچه بازی بوده وگرنه ما توانایی داریم کارمندامونو بفرستیم یه شهر دیگه و اونجا به کارشون ادامه بدن. من نمیدونم چرا هر کاری میکنم نمیتونم پست کوتاه بذارم.تازه الان کلی از حرفامو نزدم باور کنید.قبلا هم متوجه شده بودم که اگه موتورم روشن بشه آدم پرحرف و حوصله سربری هستم حالا دیگه مطمئن شدم. این نوشته رو فقط تحت تاثیر نامگذاری امسال به نام همت مضاعف و اینها ممکنه یکی تا تهش بخونه.اگه تو یکی از اونهایی آفرین بر غیرت تو ایرانی سرفراز.واقعا انتظار ندارم تا آخر نوشته هامو بخونی شرمندم کردی.دمت گرم.
هر سال وقتی ماهی قرمز عیدمون میمیره با خودم میگم لعنت به من اگه سال بعد ماهی بخرم که بعد با مردنش بخوام انقدر غصه بخورم.اما دم عید که میشه باز همون آش و همون کاسه مثل بچه ها نمیتونم از خیر ماهیا بگذرم.
دیروز رفتم تو یه مغازه ماهی فروشی و از آقاهه پرسیدم که چرا این طفلک دمش داره خورده میشه گفت نمیدونم چی چی گرفته مگه اینکه پماد بمالین خوب بشه.جل الخالق آخه رو دم ماهیم مگه میشه پماد مالید؟
نمیدونستم دیگه عمرش به دنیا نیست.راحت شد.اون یکی ماهیه هم هی اذیتش میکرد.جالبه ها تو یه تنگ ماهی یکی ظالمه یکی مظلوم.حالا که تنها مونده نمیدونم از کارش پشیمونه یا نه.
شبکه 4 داره باغ فین کاشان رو نشون میده با یه تصویربرداری فوق العاده ازون صادراتیاش.علیرضا قربانیم نشسته وسط باغ و زده زیر آواز.محشر.دوربین هم نوا با جریان آب حرکت میکنه و اگه ذهنت رو خالی کنی از آت و آشغال و خودتو ول کنی تو تصویر حس میکنی آب شدی و میری تو این فواره کوچولوها و اوج میگیری و برمیگردی به سمت فیروزه ایه حوض و دوباره تا فوارهء بعدی.
خیلی جالبه هیچ برقی تو کار نیست همه چیز طبیعیه طبیعیه.برای اینکه از فواره بری بالا نیازی به شوک برق نیست کافیه یه یا علی بگی و بپری.
درختارم که نشون میده حال و اوضاعت همین طوریه فکر میکنی درخت شدی راست قامت و بلند بالا و استوار.انقدر قوی و مطمئن که بتونی آشیونه هزار تا پرنده بشی خودت تنهایی.
اگه سازنده های باغ بودن الان باید طلاشون میگرفتیم سرتا پا.
دم فیلمبردار و علیرضا قربانیم گرم که اول صبحی یه حال اساسی دادن بهم.
تلفن زنگ میزنه.یه همشهری که شنیده گویا در این محل دختری دم بخت گذران زندگی میکنه تماس گرفته.لازم نیست که بیشتر توضیح بدم برای چی زنگ زده؟
مامان و بابا بلافاصله شروع میکنن به پیدا کردن اجداد طرف.و تو دل من انگار دوباره یه لشگر آدم رخت چرکاشون رو آوردن و ریختن تو تشت و حالا نشور کی بشور! مثل دفعات قبل.(آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون نیست پاشنه درمونو خواستگار جماعت از جا کندن!یه جوری میگه مثل دفعات قبل که انگار چه خبره.دخترهء چش سفید.)
هرچی میگردی بهونه ای پیدا نمیکنی نه میتونی بگی حالا بچه ام نه اینکه حالا بذارین تموم بشه درسم .نه این دفعه داستان فرق میکنه شما با رسم شکل و نمودار یه دختر آماده ازدواج محسوب میشی.
تنها راهکارت اینه که دوباره یارکشی کنی مامان یه طرف تو و آبجی و یکی از داداشا طرف دیگه.آره اونا باید بیان تا مامانو راضی کنن که بابا بذار این بچه زندگیشو بکنه داره پادشاهی میکنه اینجا آخه چی کارش دارین حیوونکیو.یادته که دفعات قبلم اونا خیلی کمکت کردن واسه خلاصی ازین مخمصه.
نمیدونم شاید خیلی احمقانه است اما دلم میخواد صبح هروقت دلم خواست از خواب بیدار بشم و اگه حالشو نداشتم حتی بدون شونه کردن یه کش ببندم به موهامو تا آخر شبم شونشون نکنم.دلم میخواد مجبور نباشم تن بدم به رفتن تو یه سری قالبها.نمیخوام مجبور باشم هر روز موهامو فر کنم و چند وقت به چند وقت برم آرایشگاه یه رنگ تازه ای بکنم و کفش پاشنه بلند بخرم و مانتوی خانمانه بپوشم چون شرایطم فرق کرده و دیگه باید خانم باشم شیک و مرتب و به روز و خوشجل و موشجل.
خدای بزرگ میبینید کارم به کجا کشیده!از بس دنبال دلیل میگردم و پیدا نمیکنم دارم اراجیف میگم که نمیخوام ازدواج کنم چون نمیخوام موهامو شونه کنم !خوب نکن.فکر کنم من شوهرو با ناظم اشتباه گرفتم.حالا مگه اون قراره صبح به صبح بیاد چک کنه ببینه من موهامو شونه کردم یا ناخونامو گرفتم و دستمال ولیوان همراهمه یا نه؟
خلاصه که هر گونه دلایل محکمه پسند شما را با قیمت توافقی طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب خریداریم.منظورم دلیلیه که بتونه منو از شر این رخت چرکا نجات بده تا بزرگ شم و عقلم بیاد سر جاشو برم سراغ بخت و سرنوشت.
حالا ما به شوخی برگزارش کردیم ولی حقیقتا دوراهی سختیه.جدال عقل و منطق از یک طرف و دل بی صاحب مونده از طرف دیگه.
و امان از دست این دل.و امان از دست این دل.و امان...
تمام لذت اون باغ فین از دماغمون در اومد.یه لحظه همه چی آوار میشه رو سر آدم که یعنی واقعا ممکنه این رهایی و آزادی و واسه خودت بودن و عشق وحال زندگی رو کردن با یکی از همین تلفنا تموم بشه؟
فکر کنم من یه کم با دید منفی به این قضیه نگاه میکنم باید خودمو اصلاح کنم.
باید به عرض جیگر کهکشان برسانم که خوشبختانه با طولانی شدن ماموریتمان سال 88تمام شد و حال ما در روزهای آغازین سال 89 به سر میبریم.از آن جهت گفتم خوشبختانه که در این ایام که عید نامیده میشود زمینیان جنبه های دیگری از وجود خود را برایمان به نمایش گذاشتند که اگر نمیدیدیم بدون شک تحقیقاتمان در موردشان ناقص بود. زمین به غایت در این روزها زیبا است.همه جا سرشار از تغییر و تحول و نو شدن و زیبا شدن است اما انسان ها حتی با دیدن این همه تحول در طبیعت متاسفانه تنها به نو شدن ظاهری خود اکتفا کرده و اکثرا هیچ تصمیم دیگری برای ارتقای خود نمیگیرند البته شایان ذکر است که آنها به قدری غرق در غرور هستند که فی الواقع نقصی در خود نمیببینند که بخواهند برای رفعش اقدامی بکنند و جالب است که در ذهن همگی آنها بدون استثنا هر کاری که میکنند قطعا درست ترین کار دنیاست و اگر کسی مخالف است حتما خودش مشکل دارد وشایسته است اصلاح گردد.بگذریم. از رسوم عید در بین زمینیان عید دیدنی است.و مراسم مذکور بدین شکل برگزار میشود که به خانه یکدیگر میروند و در اول مجلس شروع به گله و شکایت از روزگار میکنند که عجب چرخ روزگار نامرد است و ما یک سال است یکدیگر را ندیده ایم و کاش رفت و آمدها بیشتر بود و چقدر دلمان برایتان تنگ شده بود.بعد در مورد حقوق یکدیگر و داراییهایشان و چیزهایی که در این یک سال نو کرده اند صحبت میکنند و سر و بالای یکدیگر را برانداز میکنند تا ببینند به کجایش میشود ایراد گرفت تا بساط غیبت شب ردیف باشد. در پرانتز به حضور انورتان عارضم ما سوژه بعدی تحقیقمان را لابلای همین عید دیدنی ها یافتیم و آن محبوبیت سگ بین زمینیان است.چون یکی از اقوام در مورد سگ دوستش با افتخار تعریف میکرد که چگونه آب ماهیچه و جوجه به خوردش میدهند و این در حالی است که خود ما آمار پرورشگاهی را در این شهر داریم که بچه هایش ماه به ماه رنگ گوشت نمیبینند.بسیار شگفت زده ایم و میخواهیم ببینیم آیا غیر از انسانها گونه جاندار دیگری هم روی زمین یافت میشود که رفتار مشابهی از او سر بزند؟زیاده صحبت شد ببخشید به همان بحث عید دیدنی برسیم به صلاح است. بله و این گفتگوها مدت زمان کوتاهی بیشتر طول نمیکشد تا سریالها آغازیده شوند و اینجاست که عجیب ترین رفتار آدمی رخ مینماید همگی آنها جلوی تلویزین صف میکشند و دیدن خواهرشان را که تا دقایقی قبل از کم دیدنش شاکی بودند بیخیال میشوند و اینگونه است که به گمان ما اگر یکدیگر را در خیابان ببینند نمیشناسند ولی قطعا بهنوش خانم بختیاری را از چهار فرسخی خواهند شناخت. و ما خیال میکردیم نمکی ها فقط نان خشک مردم را جمع میکنند ولی اخیرا گونه ای از آنها یافت شده که فیلم میسازد و از قضا خرش هم خوب میرود و هر جفنگیاتی هم دلش میخواهد میگوید و کسی نیست بگوید خرت به چند من و همه نگاه میکنند و میخندند.خودمان با همین گوشهای خودمان شنیدیم در سریالش مردی به دیگری گفت زن تو پوست و استخوان است اماپوست زن من مثل بوفالو کلفت است!و کور شوم اگر دروغ بگویم. البت خود فرد فوق الذکر (کارگردان را عرض میکنم)مورد مناسبی برای تحقیقات است که نیاز به یک تیم تحقیقاتی تخصصی تر دارد و زمان دیگری میطلبد.آخه یک نفر و انقدر تغییر؟باز هم بیخیال. بله سریال میبینند و یادشان میرود که برای شام دعوت نشده بودند و صاحبخانه بینوا به تکاپو می افتد و بعد از تدارک دیدن آن بینوا به صورت نمایشی بلند میشوند که نه به خدا ما داریم میریم!خلاصه گیس و گیس کشی.شام را میخورند و میروند تا سال بعد باز هم دورهمی بنشینند و سریال ببینند. فعلا گزار ش را تمام میکنم چون در راستای تحقیقاتمان به مهمانی دعوت شدیم که اگر دیر کنیم اول سریال را از دست خواهیم دادیم و نمیفهمیم بالاخره وانت گوجه ای یارو شد یا آبی. آره تو محشری از همه سری. تماس فرت. پی نوشت: این روزها هرجا میرم مهمونی و برمیگردم مدام تو گوشم می پیچه که: این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد –دل من تشنه یک زمزمه نیمایی است با فامیل که اتفاقا پر از دختر هم سن وسال منم هست هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن پیدا نمیکنم.فکر کنم امسال نوبل گوشه گیری و دپرسی با رای بالایی مال خودم باشه. پی پی نوشت: دلم دوستای دانشگاه رو میخواد که بشینیم با هم ساعت ها بدون خستگی بحث سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،عشقی و عاطفی بکنیم حتی چرت وپرت بگیم و بحثای صد من یه غاز آخرشم دلمون پیش هم بمونه و زورکی خداحافظی کنیم.حتی چرت وپرتم فرق میکنه با کی بگی. فعلا که دست روزگار هر کدومشونو برده یه گوشه این سرزمین تا کی دوباره به بهانه ای دور هم جمع بشیم. جالبه ها آدم با هم خونش حرفی برای گفتن نداشته باشه اما با یه آدم غریبه از یه شهر دیگه سر کوچکترین مسائل تفاهم داشته باشه.
اگه زن من بشه بهترین عروسی دنیارو براش میگیرم.
اگه مال من بشه قشنگترین عروس دنیاش میکنم.
من میبرمش هرجایی که دلش خواست اصلا کل ایرانو باهم میگردیم.
اما من میبرمش قشنگترین جاهای دنیارو نشونش میدم.
من...من هرشب عاشقانه ترین شعرهای دنیارو میخونم براش.
اما من عاشقانه ترین غزلهای دنیارو خودم براش میگم.
من به خاطرش قشنگترین آشیونه رو می سازم.
من فوق العاده ترین خونه رو میخرم براش.
من همه ترانه های ناب دنیارو هرشب تو گوشش زمزمه میکنم تا خوابش ببره.
من...
ای بابا اینطوری که نمیشه باید یه فکر دیگه ای کرد.
من حاضرم به خاطرش دوئل کنم تو چی؟
خوب معلومه که منم حاضرم.
پس اسلحه ات رو آماده کن...
پاشو...دِ پاشو دیگه دختر جون چی داری میگی تو خواب و رویا واسه خودت؟تو بیداری سرِ نخواستنش دعواست تو رویاهاش سرِ خواستنش.
خیلی خوش خیالی دخترجون...خیلی...
فکر کردی چه خبره هان؟فکر کردی دنیام مثل فیلماس؟فکر کردی حالا زن این ممل پیزوری نشی کی قراره بیاد سراغت؟بابا از هیچی که بهتره بدبخت.
هر روز داره گود زیر چشات بیشتر میشه بچه! پس فردا دوتا چینم بیفته رو صورتت همینم بیخیالت میشه.
دوسش ندارم..دوسش ندارم...جمع کن این ادا اطوارهاتو دخترهء زشت!نیست حالا ننه ات باباتو خیلی دوست داشت مثلا یا ننه بزرگت آقاتو...
پاشو حالا بساطتو جمع کن برو سر کارت اگه هر روز اینطوری دیر برسی یکی جاتو تو چهارراه میگیره ها از ما گفتن.
ببین من صلاح تورو میخوام بالاخره من 2تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم یا نه آخه؟
واقعیت دنیا با رویاهای تو خیلی فرق داره دختر.
منتظر سوار عاشق سینه چاک نباش...
منتظر سوار عاشق سینه چاک نباش...
منتظر نباش...
...
| Design By : Night Melody |

